دو خادمیار کانون محله‌ای و حقوقی با تلاش و همت خود نوجوانی را از دام فریب نجات دادند و به آغوش خانواده بازگرداندند.

به گزارش شبکه خادمان رسانه‌ای کانون‌های خدمت رضوی، از دیرباز مساجد در کنار اقامه نماز و مراسم معنوی پایگاه‌های همدلی و یک‌دلی بوده و حماسه‌های باشکوهی در بطن آن رقم خورده و شاهد وقایع بسیاری بوده است.

از مقر مبارزان‌ انقلابی گرفته تا سنگرهای صیانت از انقلاب و اعزام رزمندگان به جبهه‌های نبرد تا جمع‌آوری کمک‌های انسان‌دوستانه بزای نیازمندان و گره‌گشایی از دردها و رنج‌های مردم.

اما از زمانی که خادمیاران و یاوران رضوی در برخی مساجد به‌عنوان پایگاه‌های کانون‌های محله‌ای حضور یافتند و به در سایه‌سار نام مبارک امام هشتم شروع به ارائه خدمات گوناگون به مردم کردند، برگ زرین دیگری به کارنامه مساجد اضافه شد و نظاره‌‌گر رویدادهای گوناگونی بود که به مدد حضرت ثامن‌الحجج(ع) بسیاری از آن‌ها به سرانجامی نیکو ختم شدند.

ماجرایی که در ادامه می‌خوانیم یکی از همان رویدادهایی است که با عنایت امام رئوف(ع) و همیاری خادمیاران کانون‌های حقوقی و محله‌ای خدمت رضوی منطقه ۱۴ به عاقبتی خوش منتج شد و از زبان آن دو روایت شده است.

مسئول یکی از کانون‌های محله‌ای منطقه ۱۴ بودم و از خدماتی که کانون‌های خدمت رضوی در مسجد ما ارائه می‌دادند، استقبال خوبی می‌شد.

برای هماهنگی بیشتر شماره‌ام را در اختیار نمازگزاران و اهالی مسجد و محل گذاشته و پل ارتباطی میان مردم و خادمیاران کانون‌های خدمت رضوی بودم. معمولا مردم برای اطلاع از برنامه‌ها و جزییات حضور و فعالیت خادمیاران و همین‌طور تشکر از خدمات آن‌ها با من زیاد تماس می‌گرفتند.

اما یکی از روزها تماس عجیب و پرماجرایی با من گرفته شد. آن روز تلفن همراهم‌ زنگ خورد و من هم به خیال اینکه مثل همیشه است، سر حال و پرانرژی پاسخ دادم. اما پریشانی و اضطرابی که در کلام خانم پشت خط موج می‌زد، دلم را لرزاند. سکوت کردم تا حرف‌هایش تمام شود. خانم با بی‌قراری و التماس از من درخواست کرد یک وکیل مطمئن و خبره به او معرفی کنم. از قرار معلوم برای فرزندشان اتفاق ناگواری افتاده بود که نیاز به همکاری سیستم قضایی داشت.

با او همدردی و سعی کردم به او آرامش بدهم و در آخر گفتم منتظر تماس من باشد. آنطور که فهمیدم‌ پای مرگ و زندگی یک نوجوان فریب‌خورده در میان بود. در دلم‌ آشوبی به پا شد. متوسل به حضرت رضا(ع) شدم و از ایشان مدد خواستم. شماره‌های گوشی همراهم را چندباری بالا و پایین و شماره تماس یکی از خادمیاران‌ کانون حقوقی منطقه را پیدا کردم.

حدود ساعت یک ظهر بود‌. می‌دانستم وقت مناسبی بای تماس نیست؛ اما خواهش‌های ملتمسانه آن‌ مادر که در ذهنم مدام‌ تداعی می‌شد، به من اجازه تعلل نداد. بلافاصله با آن وکیل محترم تماس گرفتم و یک راست رفتم‌سر اصل مطلب و از او درخواست کمک کردم…

آن بانوی خادمیار ادامه اتفاق آن‌ روز را این‌گونه روایت کرد: حدود ساعت یک ظهر یکی از همکاران مجموعه خادمیاری در کانون محله‌ای با من تماس گرفتند و ضمن شرح واقعه، درخواست مساعدت کردند.

با توجه به شرایط موجود باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن اقدامات لازم را انجام‌ می‌دادیم. حل مسئله راهکار قانونی داشت؛ اما به دلیل عواقب جبران‌ناپذیری که در انتظار آن‌ نوجوان بود، ورود از مسیر قانون جایز نبود و باید سریع‌ با رایزنی با مقامات قضایی وارد فاز عملی می‌شدیم.

برای من در این ماجرا هم‌ پای مسئله انسانیت در میان بود و هم اینکه انتهای این رشته به نام مبارک امام مهربانم ختم‌ می‌شد و من هم‌ باید به تعهد حرفه‌ای و انسانی‌ام عمل می‌کردم و هم به قول و قراری که با امامم داشتم!

در ذهنم این حادثه تلخ را مرور کردم. تنها راه ممکن‌ برای به سرانجام رسیدن سریع آن ماجرا تماس با یکی از مسئولان عالی‌رتبه قضایی بود. همین کار را هم‌ کردم و موضوع را تلفنی کاملا برای ایشان شرح دادم.

با نظر حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) اصلی‌ترین گره این امر خیلی زود باز شد و در ادامه هم تک‌تک‌ مراحلِ به ثمر رسیدن این عمل خیر، مانند دانه‌های تسبیح کنار هم جفت و جور شدند.

با عنایت امام‌ مهربان در کوتاه‌ترین زمان ممکن هماهنگی با دادسرای نوجوانان تهران صورت گرفت و کارها و هماهنگی‌های ملاقات مستقیم خانواده آن نوجوان با مسئولان ارشد دادسرا انجام شد. آن هم طی دقایق کوتاهی که فکرش را هم‌ نمی‌کردم!

پس از آن ملاقات، به فضل الهی و الطاف بی‌کران امام رضا(ع) و با تلاش شبانه‌روزی سیستم‌ قضایی و انتظامی آن نوجوان در کمتر از دو روز به پناهگاه امن خانواده‌اش بازگردانده شد‌.

مسئول کانون محله‌ای که شاهد لحظات پرتنش رسیدن والدین به فرزندشان بود، گفت: در آن لحظات غم و شادی در هم‌آمیخته بود. بی‌تابی بی‌خبری از فرزند و شوق دیدارش، گریه و خنده را توأمان کرده بود.

از دور نگاهم‌ را به احوالات آن‌ها دوخته بودم و با خودم‌ می‌گفتم الحق که امام‌ رئوف ما امام همه است، حتی آن فریب‌خورده‌هایی که دل‌شان‌می‌خواهد به زور راه‌شان را از او جدا کنند!

او نجوای دل همه را می‌شنود… شاید غریب الغربا ظلمتی را که آن نوجوان را در خود گرفتار کرده بود بود، با انوار مقدس وجودش روشن کرده و خاطرات زیارت را به یادش آورده بود…

شاید در آن لحظاتِ پشیمانی قطره اشکی به یاد مهربانی‌های ضامن آهو از گوشه چشمان آن نوجوان چکیده و به‌واسطه همان، آقا ضمانتش را کرده و پای کارش ایستاده بود…

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *