با عنایت امام هشتم و به همت خادمیار کانون مشاوره و مددکاری منطقه ۱۴ پایان خوشی برای نامه جوانی به‌ حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) رقم خورد.

به گزارش شبکه خادمان رسانه‌ای کانون‌های خدمت رضوی استان تهران، مسئول کانون‌های محله‌ای منطقه ۱۴ در گفت‌وگویی از خدمت ماندگار و اثرگذار یکی از مشاوران حوزه خانواده کانون مشاوره و مددکاری در تحول زندگی در سال ۱۴۰۱ یک جوان خبر داد که گزارش این رویداد خواندنی را در ادامه می‌خوانیم.

کسی نمی‌داند سرنوشت نامه‌هایی که به ضریح مطهر امام رئوف(ع) سپرده می‌شوند، به کجا ختم‌ می‌شود! اما جوان سردرگم قصه ما شاید آن روز که کاغذ نامه‌اش در میان نذورات و بقیه نامه‌ها خود را جا کرد، تصورش را هم نمی‌کرد که حتی کلمه‌ای از آن نوشته خوانده شود و چنین سرنوشتی برایش رقم‌ بخورد.

پسر دانشجوی سال اولیِ آن روزها که از حال پریشان و کلاف سردرگم زندگی‌اش تنها می‌توانست برای امام‌ مهربانش سخن بگوید، به قلم و کاغذی پناه برد و احوالاتش را اینگونه با واژه‌ها برای امامش روایت کرد:

«یا امام رضا من دنشجوی رشته مهندسی پزشکی هستم که از نظر مالی مشکلی ندارم؛ اما دوست دارم برای خودم کار و فعالیتی داشته باشم. می‌خواهم با درآمد خودم در پرداخت هزینه‌های روزمره و تحصیلم کمک‌خرج پدر زحمت‌کشم باشم.»

اینکه چرا به آن حال دچار شده بود، ماجرایی دارد که روایت آن از زبان خودش خواندنی‌تر است:

شیوع کرونا و خانه‌نشینی اجباری و دو سال دوری از محیط‌های عمومی و درسی و ورزشی و… شرایط کلافه‌کننده و آزاردهنده‌ای ایجاد کرده بود. شور و انرژی جوانی در من متراکم شده بود و بیکاری فشار مضاعفی به من وارد می‌کرد. با اینکه پدرم از هیچ تلاشی برایی تأمین من فروگذار نمی‌کرد؛ اما دلم‌ می‌خواست شغلی داشته باشم تا روی پای خودم بایستم و مستقل باشم.

ایام عید فطر سال ۱۴۰۱ به همراه خانواده به مشهد مقدس مشرف شدیم. یک شب در مهمانسرای حضرت میهمان سفره کریمانه علی ابن موسی الرضا(ع) بودیم. شاید اولین نشانه لطف آقای مهربان در حق من اینگونه نمایان شد و ایشان اول جسمم را به

طعام متبرک آستان‌شان متنعم و متبرک کردند و بعد از آن خواستند جلایی به روحم ببخشند.

حال آشفته‌ای داشتم. هنوز بی‌قرار بودم و آنچه در دلم بود، برایم بسیار دور و دست‌نیافتنی جلوه می‌کرد. با عنایت آقا، در روز آخر سفرم پیشنهادی از سوی یکی از اطرافیانم کورسوی امیدی در دلم روشن کرد.

در اوج ناامیدی نامه‌ای به امام رضا(ع) نوشتم و در آن درخواست کردم با لطف و کرم خودشان شغلی مناسب برای من مهیا بفرمایند.

این نامه را در حالی می‌نوشتم که باور داشتم احتمال خوانده‌شدنش یا خیلی کم است یا حتی اگر خوانده هم شود، کسی کاری برای من انجام نخواهد داد! نمی‌دانستم آنچه در دل من غوغا به پا کرده بود، پیش از آنکه در دل واژه‌ها جای بگیرد؛ اول از نظر امام مهربانم گذشته است!

خواسته‌ام را نوشتم و نگاهی به برگه انداختم و به سمت ضریح رفتم. با آنکه امیدی به اجابتش نداشتم؛ اما انگار با هر قدمی که برمی‌داشتم چراغی در دلم روشن می‌شد. در حالی که با امام نجوا می‌کردم، دستم را در مشبک‌های ضریح قفل کردم و نامه را به روزنه‌ای که سرچشمه امیدم بود، رساندم. با نگاهم جاخوش کردن نامه در میان انبوه نذورات و نامه‌های دیگر را دنبال کردم و باز با یأس و دلشکستگی از آقا مدد خواستم.

بالاخره آن سفر تمام شد و دوباره به جریان روزمره زندگی بازگشتم. حدود ۲۰ روز از این اتفاق می‌گذشت و من در این مدت همچنان شکوه و گلایه می‌کردم که چرا پس خبری نمی‌شود! تا اینکه شماره ناشناسی روی تلفن همراهم‌ افتاد. به هرچیز و هرکسی فکر می‌کردم جز تماسی که به آن‌ نامه ربط داشته باشد!

کسی از آن سوی خط گفت از دفتر کانون خدمت رضوی استان تهران تماس گرفته است. از جایی که می‌گفت، چیزی نمی‌دانستم؛ ولی کلیدواژه «رضوی» مرا تا مشهد برد! از من پرسید ساکن کدام منطقه هستم و گفت چند روز دیگر کسی با من تماس می‌گیرد!

در این مدت ذهنم درگیر بود که قرار است چه اتفاقی بیفتد! یکی، دو روز بعد از کانون خدمت رضوی منطقه ۱۴ به مکانی دعوت شدم و با یکی از خادمان امام رضا(ع) که مسئول کانون محله‌ای منطقه بودند، ملاقات کردم.

از اوضاع و احوالم پرسیدند و وقتی تصویر نامه‌ام را در گوشی‌شان به من نشان دادند، در دلم غوغایی به پا شد. انگار خواب می‌دیدم! باورم نمی‌شد آن چند خط نوشته من در میان انبوه نامه‌ها به چشم خادمان آمده و خبرش تا تهران رسیده است! تمام صحنه‌ها از نگارش آن نامه تا انداختنش داخل ضریح از ذهنم گذشت! از خودم بارها پرسیدم مگر می‌شود!؟

خودم را به امامم سپردم و همه‌چیز را بازگو کردم. احساس می‌کردم در هر لحظه‌ آرامش عجیبی به جانم سرازیر می‌شود.

به اتفاق هم برای اقامه نماز به مسجد جعفری رفتیم و دوباره امام رضا(ع) در کنار خادمش مرا مهمان سفره‌ کَرَمش کرد.

دیدارهای من با ایشان ادامه داشت تا اینکه در نهایت تصمیم بر آن شد من را به یکی از مشاوران حوزه خانواده که از قضا خادم‌ امام هشتم هم بودند، معرفی کنند تا از سردرگمی و اضطرابی که دچار آن شده بودم، رها شوم.

یقین پیدا کرده بودم که نه تنها نوشته‌هایم؛ بلکه حالات درونی‌ام برای حضرت مسجل بوده و برای آرامش من همه راه‌ها را هموار کرده بودند.

رهنمودهای بی‌نظیر و دلسوزانه آن مشاور عزیز در جلسه‌های مستمر من را از شرایط دشوار آن روزهایم رهایی بخشید و راه و رسم درست زیستن را به من آموخت و تلاطم‌های روحم به آرامشی بی‌بدیل تبدیل شد!

اما ماجرا به اینجا ختم نشد و با وساطت خادم کانون مشاوره و مددکاری منطقه ۱۴ در یکی از مدارس مسجدمحور مشغول به کار شدم. به لطف پروردگار و توانایی‌هایم در ارتباط با دانش‌آموزان و مهارتم در رشته ریاضی پیشرفت و رشدم در آن مجموعه سرعت دوچندان گرفت.

نور الهی امام مهربانم به وجودم تابید و انقلابی در من ایجاد کرد. حالا جوانی که چند ماه قبل آن نامه را بی‌هیچ امیدی نوشته بود و حتی از زمانی که برای پاسخگویی گذشته بود، گلایه داشت؛ هم شغل داشت، هم درآمد و هم به درخواست دیگران کلاس خصوصی تدریس ریاضی برگزار و سایه لطف و مهربانی امام رضاجان را در تمام لحظاتش تجربه و احساس می‌کرد.

اما زنجیره‌‌‌ای که به همت خادمان امام رضای جان ایجاد شده بود، به خیری بی‌پایان تبدیل شد. سه نفر از دوستانم هم که دچار وضعیت مشابه‌ای بودند، در آن مدارس مشغول به کار و فعالیت شدند.

ارتباط من با خادمان شاه خراسان همچنان ادامه دارد و همچنان از رهنمود‌های پدرانه آن مشاور عزیز بهره می‌برم.

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *