کانون ایثار و شهادت منطقه دارالمومنین در حسینیه پنج‌تن آل عبا میزبان خانواده شهیدان حسن و ناصر قبادی بودند‌.

به گزارش شبکه خادمان رسانه‌ای کانون‌های خدمت رضوی استان تهران، اعضای کانون ایثار و شهادت منطقه ۱۴ با دعوت از خانواده شهیدان حسن و ناصر قبادی در حسینیه پنج‌تن آل عبا از آن‌ها تجلیل به عمل آوردند.

خانواده جهادگر قبادی با تقدیم دو شهید و دو جانباز به میهن اسلامی در ادای دین به انقلاب و نظام‌ مقدس جمهوری اسلامی کارنامه درخشانی دارد.

۶ فرزند نعمت‌الله قبادی پدر را همیشه با با لباس خاکی بسیجی به خاطر دارند.‌ مردی که از روز اول جنگ جامه رزم بر تن کرد و تا روز آخر با همان لباس در محل کار و مسجد حضور می‌یافت تا به همه نشان دهد جنگ در رأس همه امور است و نباید غفلت کرد.

حاج‌رمضان(خسرو) فرزند سوم خانواده جانباز ۵۰درصد و اکنون استاد دانشگاه تهران است.

شهید ناصر(محسن) فرزند پنجم و از پایه‌گذاران گردان مهندسی خاتم‌الانبیا بود و در عروجی‌ شهادت‌گونه در سال ۱۳۸۹ به یاران شهیدش پیوست.

حاج‌علیرضا قبادی فرزند آخر هم که جانباز است، امروز در کسوت روحانیت و استادیاری دانشگاه تهران به تعلیم و تربیت دانشجویان مشغول است.

اما حسن فرزند چهارم و اولین شهید خانواده قبادی است که در سن ۱۹ سالگی در کربلای ۵ به شهادت رسید. در حالی که برادرش، حاج‌رمضان همان روز در محور دیگری مجروح شده بود. به گفته اعضای خانواده‌ حسن بسیار بااخلاص، مهربان و مبادی آداب بود و هرگز کلام نامتعارفی بر زبانش جاری نمی‌شد.

خواهر شهید در این دیدار خاطره‌ای از برادرش تقل کرد و گفت: حسن به حلال و حرام اعتقاد بسیار داشت. منزل ما آن زمان اندرونی و بیرونی داشت. مهمان آقا که می‌آمد، خانم‌های خانه وارد اندرونی نمی‌شدند. یک روز پدرم یکی از آشناهایش را به منزل دعوت کرد. ناگهان دیدم حسن خیلی زود آمد پیش ما. گفتم تو که پسری چرا آمدی بیرون؟! گفت من با کسی که نماز نمی‌خواند هم‌سفره نمی‌شوم! او تا این حد به مسائل اعتقادی پایبند بود.

از طرفی اصلا دل به مال دنیا نداشت. بار آخری که اعزام شد، ۴ تومان حقوق گرفته بود که نصف آن را به بچه‌های من داد. اصرارهای من برای بازگرداندن آن بی‌فایده بود و وقتی پیکرش برگشت من دیگر زمانی برای جبران محبتش نداشتم. پیکری که خودم برای شناسایی‌اش به معراج رفتم و تا مدت‌ها از تغییر صورت زیبایش که بهم ریخته‌ و مجروح بود، غمگین بودم. تا آن شبی که به خوابم آمد و آثاری از جراحت در صورتش نبود و به من گفت خواهر من خوبم. ناراحت نباش! و پس از آن آرامش یافتم.

به گفته برادران، شهید حسن از همان کودکی دوست داشت روضه‌خوان شود و همیشه با کارهایش به آن علاقه نشان‌می‌داد. پدر هم او را با ثبت نام در حوزه علمیه به این‌ مسیر هدایت کرد و هنگام‌ شهادت طلبه بود.

اما داستان زندگی جانباز شهید حاج‌محسن قبادی حکایتی دیگر دارد. محسن در کسوت بسیجی خود را به جبهه رساند و در عملیات‌های زیادی شرکت کرد. قدرت بدنی، هوش و توانمندی او در هدایت رزمندگان او را تا فرماندهی مهندسی رزمی ارتقاء داد. اما مجروح‌شدن محسن ۱۷ ساله در عملیات محرم در سومار، ورق زندگی او را برگرداند.

وقتی مجروح شد، ظاهر امر نشان می‌داد تیر به گلویش خورده و صورت و دندانش را از بین برده است؛ اما حالات عجیبی مانند موج‌گرفتگی وقتی بروز می‌کرد، نشان از درگیری اعصاب و روانش داشت.

فراموشی اسم و فامیل نزدیکان، گم‌کردن مسیرها و از یادبردن نام خودش از آن جوان باهوش و پرجنب‌وجوش و پرقدرت کم‌کم آدمی ناتوان و سردرگم ساخت.

اما با وجود مجروحیت محسن دست از رفتن به جبهه نکشید و در عملیات‌ها حضور پیدا می‌کرد و البته در همان سال‌ها با دخترخاله‌اش پیوند زناشویی هم بست که ثمره آن ۴ فرزند بود.

اسکن مغز ترکشی را در جمجه‌اش نشان می‌داد که هر زمان حرکت می‌کرد، زمین و زمان برای محسن جوان به جهنم تبدیل می‌شد. ناراحتی‌ها و فشار روحی سخت و سنگین بر جسمش هم اثر گذاشته و تنش را رنجور کرده بود. حملات عصبی شدید به حرکات غیر ارادی منجر می‌شد و همسر و فرزندانش لحظات سختی را سپری می‌کردند.

خواهر شهید درباره برادرش گفت: ما هرسال با هم مشهد می‌رفتیم. محسن دفعه آخر که عید نوروز بود، یک کفن خرید. گفتم کفن برای چه خریدی؟ گفت من دو، سه ماه بیشتر زنده نیستم. دلم برای همرزمانم تنگ شده و از امام رضا(ع) خواستم زودتر بروم و خردادماه حاج‌محسن شهید شد.

همسر شهید که پس از جانبازی با او ازدواج کرده، گفت: چون همسرم مسئول محور بود، همان اوایل ازدواج مرا به اهواز برد و در خانه‌های سازمانی اسکان داشتیم. به من گفت با هم به اهواز می‌رویم؛ ولی توقع نداشته باش همیشه پیشت باشم! خلاصه تا رسیدیم اهواز مرا گذاشت و رفت و بعد از ده روز آمد!

دوستانش خیلی از این کار او دلخور شدند؛ ولی حاج‌محسن به آن‌ها گفته بود ما با هم درباره شرایط اینجا حرف زدیم! یک روز به من گفت می‌خواهی سرگرم شوی؟! من هم از خداخواسته گفتم چرا که نه! رفت و از مخابرات یک بیسیم آورد و من را گذاشت مسئول سوییچینگ که اتصال افراد را برقرار کنم! تا در نبود او هم کمکی کنم و هم کمی سرگرم باشم!

حاج‌محسن وقتی حالش بهم می‌خورد، خیلی شرایط بدی داشت.‌ حرکاتش دست خودش نبود و امکان هر اتفاقی وجود داشت. وقتی آن حال به او دست می‌داد، به ما می‌گفت بروید بیرون و فقط ذکر یا زهرا(س) بر لبش جاری بود. تا زمانی که حالش مساعد شود، آنقدر با حضرت زهرا(س) نجوا می‌کرد که از حال می‌رفت و دوباره به هوش می‌آمد.

توصیف آن لحظات اصلا ممکن نیست. هم ترس و نگرانی داشت و هم زیبایی و شکوه! آن حملات ناگهانی یک طرف و نجواهایش با حضرت صدیقه طاهره(س) یک‌ طرف. انگار خانم مقابل او نشسته بود و حاج‌محسن با او صحبت می‌کرد. این ارتباط معنوی با اهل بیت، به ویژه حضرت زهرا(س) چنان روح او را جلا داده بود که او را به یک عارف دلسوخته تبدیل کرده بود.

حاج‌محسن قبادی علی‌رغم اینکه به دلیل حملات شدید عصبی باید شب‌ها استراحت کامل می‌کرد، اولین شب جمعه ماه رجب و آخرین شب لیله‌الرغائب زندگی‌اش را تا صبح به مناجات با معبود خویش گذراند و همان شب با پروردگارش دوباره از دلتنگی‌هایش برای رفقای شهیدش گفت.

عروج شهادت‌گونه‌ حاج‌محسن صبح همان جمعه خردادماه سال ۸۹ با تصادفی که به دلیل یکی از حمله‌های سخت عصبی در جاده لاریجان رخ داد، به او هبه شد. حاج‌محسن قبادی با تن و روحی زخمی به لقاءالله پیوست و جسم خسته‌اش در کنار مزار برادر شهیدش در خاک آرام‌ گرفت.

این دیدار با هم‌خوانی صلوات خاصه و توسل به حضرت رضا(ع) و تقدیر از خانواده شهید با اهدای تبرکات رضوی به پایان رسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *