اعضای کانون ایثار و شهادت منطقه ۱۴ در آستانه روز جانبازان و آزادگان با حضور در منزل جانباز و آزاده سرفراز حاجابوالفضل نوبخت ضمن ارجنهادن به فداکاریهای وی، پای خاطرات دوران جبهه و اسارت او نشستند.

به گزارش شبکه خادمان رسانهای کانون خدمت رضوی استان تهران، در راستای تکریم و تجلیل از مقام جانبازان و آزادگان خادمیاران کانون ایثار و شهادت منطقه ۱۴ در شب ولادت اسوه جانبازان حضرت ابالفضل العباس(س) و در آستانه میلاد امام زین العابدین(ع) و روز آزادگان میهمان حاجابوالفضل نوبخت از ایثارگران و آزادگان و جانبازان دوران جنگ تحمیلی بودند.
اما داستان دلاوریها و رشادتهای جانبازی که هم برادر شهید است، هم داماد شهید و هم پدر جانباز خواندنی است!
جانباز سرافراز ابوالفضل نوبخت متولد ۱۳۱۷ و از فعالان مبارزه علیه حکومت طاغوت در دوران پیش از پیروزی انقلاب بود و همراه با گروههای مبارز اسلامی در جریان مبارزات نقشی پررنگ داشت. پس از آغاز جنگ و در لبیک به ندای پیر فرزانه و امام خود، خمینی کبیر(ره) در سن ۴۲ سالگی با داشتن ۴ فرزند همراه برادرش شهید احمد نوبخت راهی جبهههای جنوب شد.
مجروحیتش در سوسنگرد سبب شد به خانه برگردد و به مداوای بدن پر از ترکشاش بپردازد. اما جراحت موجب نشد دست از دفاع از وطن بردارد و در حالی فرزند پنجمش در راه بود، سال ۶۱ دوباره عازم جبهه شد و در عملیات رمضان همراه گروهی از رزمندگان در کانال ماهی و در حالی که تا آخرین فشنگ مقاومت کرده بودند، به اسارت نیروهای حزب بعث درآمدند و حدود ۹ سال در بند اردوگاههای مختلف عراق بود.
نسرین خوبرو، همسر حاجابوالفضل که پدرش سال ۱۳۲۷ بهدست عمال رژیم پهلوی به شهادت رسید، آن روزها را اینگونه توصیف میکند: فرزند پنجمم در راه بود. به حاجآقا گفتم من پدر و برادر و پشتوانهای ندارم. نمیشود نروی؟ گفت الان کشور در خطر است و وظیفه ایجاب میکند به جبهه بروم. تو برای ادامه زندگی با من مخیری؛ ولی من نمیتوانم در این شرایط کنار شما بمانم.
ما تا مدتها اصلا خبر نداشتیم اسیر شده. تا اینکه شهید محسن نوبخت پسردایی همسرم پس از جستجو و پیگیریهای بسیار فهمید حاجی اسیر شده و تنها راه ارتباطی با او نامههای کوتاه صلیب سرخ بود و بس.

اما این خانواده ایثارگر دین خود به کشور و انقلاب را با تقدیم شهدایی همچون علی نوبخت برادر حاجابوالفضل و جانبازانی همچون امیر نوبخت، تنها فرزند ذکورشان، ادا کردند.
امیر پسر ۱۶ ساله حاجابوالفضل و نسرینخانم دوری پدر را تاب نیاورد و راه جبهه را در پیش گرفت. یکی از اقوامشان که در سپاه مشغول خدمت بود، میخواست جلوی امیر را بگیرد که با مخالفت مادرش روبهرو شد و مادر گفت امیر را به خدا سپردم و از امام رضا(ع) خواستم امیر آنقدر بجنگد تا جنگ تمام شود؛ اما سالم برگردد.
تا اینکه امیر هم پس از مدتی با بدنی مجروح به خانه بازگشت. مادر از موجگرفتگی پسرش اطلاعی نداشت. تا زمانی که اطراف محل زندگیشان بمباران شد و امیر تشنج کرد و آثار موجگرفتگی در او پدیدار شد که عوارض ناشی از آن هنوز هم ادامه دارد.
ابوالفضل نوبخت از دوران سخت اسارت روایتهایی نقل کرد و گفت: بعثیها فشار جسمی و روانی زیادی به ما میآوردند. از انواع شکنجه گرفته تا ریختن صابون در غذا و گرسنگیدادن و… که هنوز هم کابوس آن دوران رهایم نکرده است.
اما به لطف خدا این دوران با توسل و توکل به پایان رسید.
وقتی اسیر بودم، به خاطر تشدید بیماری تیروئیدم باید یک جراحی انجام میدادم؛ اما اصلا دلم نمیخواست در عراق این اتفاق بیفتد. به امیرالمومنین(ع) متوسل شدم و با عنایت ایشان حالم بهتر و مسئله جراحی در عراق منتفی شد.
نسرین خوبرو از لحظهای که خبر آزادی اسرا را شنید تا لحظهای را که با همسرش روبهرو شد، اینگونه روایت کرد: داشتم آش نذری درست میکردم که از رادیو اعلام کردند اولین گروه اسرا به زودی آزاد میشوند. ناخودآگاه بیحال شدم و دخترم مرا بغل کرد. گفتم پدرتان دارد میآید، نمیدانم باید چه کار کنیم!
روزی که مسافرمان برگشت هم تلخ بود و هم شیرین. ما او را میشناختیم؛ ولی او من و بچهها را نمیشناخت. ده سال از آخرین دیدار ما گذشته بود و بچهها بزرگ شده بودند. وقتی متوجه شد پدر و مادرش از دنیا رفتهاند؛ خیلی حسرت خورد و ناراحت شد.
ناگهان رو کرد به بچهها و گفت مادرتان کجاست؟ در حالی که من جلویش نشسته بودم؛ اما مرا نمیشناخت! گفتم من نسرین هستم و سرم را روی پایش گذاشتم و شروع کردیم به گریهکردن.

مریم دختر بزرگ خانواده نوبخت از دوران نبود پدر گفت: من ده ساله بودم که پدرم به جبهه رفت و دیگر بازنگشت. معمولا با مادرم برای نوشتن نامه به هلال احمر میرفتم و روی کاغذ نامه برای پدرم نقاشی گل میکشیدم و متن نامه را مینوشتم.
زندگی در نبود پدر خیلی دشوار بود. ما دخترها برای اینکه مادر ناراحت نشود، دور از چشم او روی پشت بام گریه میکردیم.
البته مادر هیچوقت جلوی ما بیتابی و بیقراری نمیکرد. سعی میکرد ما را سرگرم کند تا کمتر اذیت شویم.
مثلا برایمان وسایل گلدوزی میگرفت تا مشغول باشیم. وقتی پدر برگشت، رفتیم جلوی ماشین آنها. رعشه عجیبی به بدنم افتاده بود. هم خوشحال بودم هم نگران. دیدن پدر پس از حدود یک دهه دوری حس و حال عجیبی داشت. با اینکه خودم مادر شده بودم؛ اما هنوز ذوق و شوق همان دخترک ده ساله در قلبم میجوشید و دلم میخواست در آغوش پدر خودم را جا کنم و تمام لحظاتی را که بین ما جدایی افتاده بود، جبران کنم.
این دیدار بهیادماندنی با تقدیر از این خانواده ایثارگر و قرائت صلوات خاصه حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) به پایان رسید.
